يک پرده صبر بين همين بيت مي کشم ... يارم گمانم آن طرف پرده مانده است
زماني که خود به صبر راضي هستيم ...چرا حضرت حق به تعجيل راضي باشد...آن را که خود صبر را انتخاب مي کند...آن را که خود نبود منجي را مي خواهد...آن را که خود به وضع تاريک موجود قانع است...آن را که خود قدمي بر نمي دارد ...آن را که خودش را با دست خود به چاه افکنده ...چه نياز به دامان پر محبت يعقوب!...ما خود به بودن در چاه غفلت صابريم...پس اشک هاي پدر در دوري از فرزندان که خود را به چاه غفلت مبتلا کرده اند چه سود خواهد داشت؟ جز نشستن غبار غم بر چهره از جهالت فرزندان! و جز از دست دادن روشنايي ديده از دوري آنها.تا ما صابر شديم و بين خود و پدر پرده صبر را انداختيم، بايد که يار در طرف ديگر آن کنج عزلت گيرد. تا کي ما از اين صبر دست برداريم !؟